یکشنبه ششم فروردین 1391
طاعونم ارزوست
توصیف شهر بسیار عالیست : شهری بی درخت بی سبزه و بدون پرنده،در کنار دریاست اما حتی لحظه ای به ان نگاه نمی کند و پشت کرده به ان درگیر روزمرگیست اولین تحولات در فاضلاب ها رخ می دهد موش های در حال احتزار را برای اولین بار مردم می بینند موش هایی که در فاضلاب های زیر خانه زندگی می کردند ناگهان گویی انقلاب کرده اند بیرون میریزند و عصیان می کنند در روز های اول مردم شهر ک تقریبا همه ی شان خرده بورژواهای درگیر و دونده اند نمی دانند علت چیست و فقط با هیجان مرگ موش ها را نگاه می کنند اما این گونه باقی نمی ماند مرگ موش ها کم کم دامن مردم راهم می گیرد اولین قربانی *سرایدار* است مردم شهر یکی یکی طعمه طاعون می شوند اما نمی خواهند ان را باور کنند و حتی اسمش را هم نمی برند اما کسانی که گرفتارش شده اند ان را می چشند و می میرند
مدتی بعد راه های خوروج از شهر بسته می شود ناگهان همه شکه می شوند طاعون را باور می کنند و دیگر روزمرگی خود به خود کنار می رود و دل بستگی های خاک خرده شان را مبیند و برای اولین بار داشته هایی که هیچ وقت متوجه بودنشان نبودند را به یاد می اورند محزون می شوند
"پسرانی که در کنار مادرشان اصلا به صورت او نگاه نمی کردند با یاد اوری یکی از چین های صورت او چنان احساس اضطراب و افسوس میکرند که این خاطره بر همه وجودشان مسلط می شد این جدایی ناگهانی و لاعلاج که اینده اش نا معلوم بود مارا در برابر خاطره موجودی که هنوز ان همه به ما نزدیک بود و ناگهان انقدر دور افتاده بود چنان دستپاچه و بیچاره کرده بود که این خاطره سراسر روز های مارا اشغال می کرد"
پ.ن:از انجا که موتوعسفانه غوره نشده مویز می شم این کتاب رو هم هنوز تموم نکردم و اینو نوشتم
پ.ن2: طاعون را یا باید خواند یا باید گرفت این چیزا که می نویسن فایده ندار چرته
برین بخونین و رحمت بفرسین به روح البرکامو و ظرغام
جمعه هجدهم آذر 1390
تهوع
"...من میان این صداهای شادمان و عقلانی تنها هستم.همه این ادم ها وقتشان را سر این میگذرانند که مافی ضمیرشان را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که ارا و عقایدشان یکی است هه چقدر برایشان مهم است که همه با هم یک جور فکر کنند .... "
«تهوع»
از متن
جمعه یازدهم آذر 1390
محرم
مطمعنا خبر از مضمون اشعار و روضه هایی که در هیت هایی مثل این خونده میشه دارین و لازم به تکرار نیس اما چرا،چرا اینقدر اسطوره ای،احساسی و سطحی از این واقعه یاد میشه به نظرم این کار ظلمی بس بزرگ تر از ان است که یزیدیان در محرم سال 61هجری بر ایشان روا داشتند زیرا این شخصیت پر عظمت و فرا دینی رو فقط تبدیل به اسطوره ای فرا بشری و دور از دس رس تبدیل میکنیم و داستان های مبالغه امیزی که در مورد ایشان و یارانشان بیان میشود انگونه الغا میکند که ایشان انقدر از ما فاصله دارن که امکان الگو برداری از ایشان برای ساختن زندگیی مبتنی بر ازادگی نیست و یا ان بزرکوار را محدود به این میکنیم که چون نوه ی پیامبر بودند یارانشان مثلا حضرت عباس(ع) بسیار زیبا رو بوده اند و با ان طرز فجیح به شهادت رسیده اند پس باید گریه کنیم اری درست است گریه هم دارد اما نه فقط بخاطر قمر بنی هاشم بودن و فرزند علی بودن بلکه انجا جای گریه و غم خوردن دارد که چگونه ازادگی در طول تاریخ مظلوم بوده و هست و ازاد مردانی چون حسین را بیرحمانه به قتل میرساندند و چقدر ایشان و تفکرشان غریب،مظلوم و تنها بوده اند و هستند.
اما از همه مهم تر بازگو کردن شخصیت فرا دینی جهانی ایشان است که جایش در مراسم ها بسیار خالی است بنظر من این بزرگوار را میتوان بر تمام جهانیان عرضه کرد که مطمعنا خریداران زیادی هم خواهد داشت چون علت قیام ایشان نه فقط دینی بلکه مهمتر از ان دست یافتن به ازادی بود حتی اگر برای ایندگان باشد و همان طور که خطاب یه کوفیان گفتند اگر دین ندارید ازاده باشید که خود حضرت هم دیندار و هم ازاده بودند و در این راه تمام داشته هاشان را چ مال و جان را و چه فرزند و خانواده و راحت را فدا کردند تا مقابل حاکم ظالم زمان خود بایستند و الگویی برای انسان های بعد از خود باشند و تنها همین کار انقدر پرشکوه و عظمت هست که دیگر برای بزرگ نشان دادن ایشان نیازی به داستان پردازی نیست و تمام انسان های ازاده ی جهان با هر عقیده ای که باشند میتوانند حسین را سر مشق خود قرار دهند
پ.ن1:البته حرکت امام حسین (ع) استثنایی بود در میان امامان معصوم و نباید قاعده ای برای همه ی زمان ها بشود و در بین 12 امام فقط ایشان چنین کاری کردند چون اقتضای زمان بود
جمعه چهارم آذر 1390
full battery
هستم
پ.ن:چ پست بی مزه ای ولی خو گذاشتم دیگه
شنبه بیست و هشتم آبان 1390
پستی هفتادو پنجی
یکشنبه هشتم آبان 1390
چار شمبه دیوان حافظ دفتر یاداشت هام و یه کمی هم لباس برداشتم و اماده شدم که بنجشمبه بریم اردو بازدید از مناطق جنگی هشت سال دفاع مقدس در کل مثل هر مسافرت دیگه ای به دلیل مسافرت بودن خوب بود اما یک اتفاق واسم افتاد ک از همه جالب تر بود:
شب اخر یعنی شب قبل از حرکت ب سمت محلات ساعت فک میکنم 8.5-9 بود که از اروند کنار برگشته بودیم و رسیده بودیم اردوگاه تا از اتوبوس پیاده شدیم گفتند به خط شید رزم شبه(حالا وضعیت بچه ها با اون همه وسایلی که همراهشونه و خستگی و گرسنگی و بی حوصلگی شونو در نظر بگیرید)رفتیم پای یه تپه ای از اونجا به بعد اختیار ما دست برادران بزرگوار سپاهی بود که با هزارتا فحشو دادو بیدادو....مارو تا اوجایی که در نظر گرفته بودند دووندند اونجا ماکتی از کعبه و عکس شهداو....قرار داده بودند و یک نفر هم با حرفاش قصد داشت بچه هارو تحت تاثیر قرار بده
اما پس از گذراندن اون شرایط برای رسیدن به اونجا حرف های برادران و ماکت کعبه و عکس حماسه سازان بزگی چون باکری.صیاد شیرازیو....حسی جز تهوع و تنفر در بچه ها ایجاد خواهد کرد به نظر بنده که در میان بچه ها بودم خیر
مشکل برادران ما از اونجا سرچشمه میگیره که هدف دارن اما راه رسیدن به ان و چارچوب های مشخص شده برای انتخاب وسیله هارو نه و برای همین هم مجبورند از خشونت استفاده کنند و هر سیستمی که اینگونه باشد ناگزیر خشونت امیز است
هیچ دردی کشنده تر از حس استغنا در عین دست و پا زدن درمیان فقر نیست
شنبه سی ام مهر 1390
دیگران بکشتندو ما بخوریم/مابکاریم و دیگران بخورند
چند روز یشا تولد یکسالگی این پستو بود نگاهی به اولین یاداشت هام که تو اینجا نوشته بودم انداختم و یاد ایامی افتادم که فکر میکردم چه چیز های مهی پیدا کرده ام و دلم میخواست همه بدانند انچه به خیال خود به ان رسیده بودم را.البته مقتضای سنم هم بود که سئوالاتی نظیر این که در کجای این عالم جادارم به طور جدی برایم مطرح شد و به چه نیکو پوچی پوچی رسیده بودم تا بتوانم برای اولین بار تکلیفم را با زندگی و خودم روشن کنم نمی دانم سالهای بعد اگر عمری باقی باشد چگونه به اکنونم نگاه میکنم اما حالا مثل اکثر حالا های گذشته به اعتقادات اکنونم معتقدم و تا همین لحظه که این مطالب را مینویسم عاشق ازادی ام و تا اکنون ان را جایی به غیر از درگاه الهی نیافته ام خدای اکنونم با گذشته تفاوت های بسیاری دارد او دیگر برایم مانند یک دیکتاتور در عرشش ننشسته است تا ببندد دست و پایم را و بکن نکن هایش کلافه ام کند بلکه حالا خدا دریایست برایم که تمام برکه های گندیده و قطره ی ناچیزی مثل من وقتی به او برسند سرشار از ازادی اند
در این مدت یکی از اتفاقات بسیار مهم زندگی ام اشنایی با دکتر عبدالکریم سروش بود که دوباره همه چیز را برایم معنا کرد که حتی وقتی به چیز ترساناکی مثل تاریخ نگاه میکنم نا امید نشوم و این شعر زیبای مولوی را از زبانش شنیدم
هین بگو که ناطقه جو می کند تا به قرنی بعد ما ابی رسد
پ.ن:اقا شهاب هم یه جایی یه کاری کرده بود که عمر خودش بتونه حدس بزنه اما منو از تو یه بن بس خفن در اورد دمش گرم
سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
مریض مرگ مغزی ما مرد
چشن تاج گذاریه....
شما که سلطان بودی دیگه این کارا چیه.....
....چشم چشم حنما میایم...
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
رعایت اخلاق فردی اولین قدم برای اصلاح جامعه
بنظر من اولین قدم در راه اصلاح جامعه این است که افراد در هر کجا که هستند شخصا اخلاق فردی را رعایت کنند مثلا حد اقل دروغ نگوییم و از زیر کار در رفتن را زرنگی ندانیم همین.که مطمعنا اگر اینگونه باشد همین سیستم معیوب و معوج نتایجش تفاوت های بسیار محسوسی خواهد کرد
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390
تاکی
حافظ از زبانت گفت:
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم ولی رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
اقای اینا:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماندو چنین نیز نخواهد ماند
و
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر این کارخانه ایست که تغییر می کند"
بقول دکتر: به یاری خدا، دین و آزادی میمانند و استبداد میرود


